با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید
به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين
وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد
و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
درباره ما
از طرف وب سایت علمی -فرهنگی سرنویسنده ( محمدرضا نجفی ) صراحتا اعلام میدارد: نویسندگان این گروه به هیچ گروه ،یا حزب ویا شخصی وابسته نبوده و نیست و پیرو خط امام و ولایت فقیه (حضرت آیت الله خامنه ای) بوده و جلو زدن و عقب ماندن از خط رهبری را خطا میداند ******************************** این گروه هرگز درپی تشویش اذهان عمومی نبوده و هدف اطلاع رسانی صحیح و پیشرفت روزافزون کشور عزیزمان جمهوری اسلامی ایران وهمچنین ارائه مقالات و جزوات و ... دانشگاهی و همچنین مسائل فرهنگی شهرها و کشور عزیزمان بوده است. تخریب و افترا زدن ، توهین و .... طبق قوانین اسلام جرم بوده و هرگز مورد تایید این گروه نیست. خوانندگان عزیز نیز می توانند با پیوستن به این مجموعه همچون گذشته پشت پرده و یا حتی معرفی نویسنده خبر؛ خبرهای داغ و سیاسی را از طریق ارتباط با مدیریت به معرض دید خوانندگان فهیم برسانند""""""""""""""""با تشکر از همکاری و لطف همه ی دوستان, خوانندگان عزیز و گرامی
قسمت دوم ماریان سراسیمه از اتاق بیرون رفت...پله هارا دوتا دوتا بالا رفت.نفس نفس میزد.در اتاق برادرش را زد.سایمون در را باز کرد.با لبخند روبه خواهر زیبایش کرد و گفت:"هنوز آماده نشدی؟"ماریان با ناراحتی در حالی که نفسش در نمی آمد گفت:"یکی داستانامو پاره کرده...شرط میبندم خود لعنتیش این کارو کرده."سایمون که حالا واقعا نگران شده بود دست ماریان را گرفت...ماریان هنوز نفس نفس میزد.او آسم عصبی داشت و اکنون که گربه لوس سایمون داستان های عزیزش را پاره کرده بود حالش بد شده بود.ماریان هرگز گریه نمیکرد,جیغ نمیکشید و خیلی خونسرد بود.اما حالا قضیه فرق میکرد.تمام زحمات چند ماهه او بر باد رفته بود...بر باد! خانواده ویلگارد خانواده صلح طلب و منظمی بودند...چون سرپرست خانواده,آقای جولیوس ویلگارد,نظامی بود.وی مردی پسر سالار و سخت گیر بود.فرزندانش را به نحو احسن تربیت کرده بود به خصوص ماریان را.ولی اکنون او بازنشسته بود.نقش مادری را در خانواده هلنا ویلگارد مهربان ایفا میکرد.سایمون ویلگارد پسر دردانه خانواده بود.سایمون از هیکلی ورزیده برخوردار بود.او مثل مادرش شخصیتی مهربان وآرام داشت.میرسیم به اعجوبه خانواده ویلگارد...ماریان...او دختری بود که میشود گفت همه کاره بود.ماریان به تمام فنون تسلط داشت.نقاشی,نویسندگی,پرستاری,مهندسی و خیلی چیزهای دیگر...ولی دریغ از ذره ای توجه از سوی پدر.سایمون و ماریان تقریبا همسن بودند ولی بخاطر شک نکردن ماریان شناسنامه او را سه سال کوچکتر گرفتند. خانواده ویلگارد خاص بود...خیلی خاص...باسرنوشتی خاص! قسمت سوم شیگو چوئی یان مرد دل نازکی بود.ولی با این حال یک کالبد شکاف شده بود.شاید این شغل کاملا مناسب او بود,شیگو چوئی یانی که واقعا فضول بود و از هر مسئله ای به راحتی نمیگذشت!با لهجه غلیظ ژاپنی,انگلیسی بریتیش حرف میزد.این روز ها دانشمند پرحرفی را همراهی میکرد و بزودی برای مشاهده اجسادی که به طرز مشکوکی کشته شده بودند,با همان دانشمند به جزیره ای در اقیانوس اطلس میرفتند.چوئی یان از راهروهای باریک آزمایشگاه میگذشت و رفته رفته به اتاق دانشمند نزدیک میشد...فردا پرواز داشتند.تقه ای به در زد و وارد شد.طبق روال عادی جان بروک داشت مطالعه میکرد.جان بروک همان دانشمندی بود که چوئی یان بااو همکاری میکرد.بروک بعد از خوش آمد گویی شروع به حرف زدن کرد:"پروژه ی د.گ.ش تا حالا موفقیت آمیز بوده.داروی گیاهی تا حالا تونسته کارای خارق العاده ای بکنه.شیگوی عزیز!ما بعد از بررسی جنازه ها در همایشی جهانی این دارو رو به همه مردم دنیا معرفی میکنیم...این موفقیتی بزرگ برای ما و جامعه پزشکیه!"چوئی یان سری تکان داد و گفت:"من از خانواده خداحافظی میکرد و میاد دنبال شما...فردا...آماده ای آیا؟"بروک با لبخندی گفت:"البته دوست عزیز!" بروک و چوئی یان دوستان خاصی بودند...خیلی خاص...با سرنوشتی خاص!
مایکل درحالی که ساکش را میبست,به میرندا گفت:"احمق بودنم حدی داره میرندا...یه کم فکر کن!بهتر نیست با ما نیای؟بمون اینجا و با دوستای لوست هر روز برو خرید!"میرندا با غرولند گفت:"اِاِاِ...نمیخوام اصلا تو کی هستی که به من دستور میدی؟"مایکل سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و گفت:"از بخت بد من بیچاره,من داداشتم!"با این حرف میرندا جیغ کشید:"خفه شو و از اتاق من برو بیرون!"مایکل با آرامش ساکش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.ولی بلافاصله بعد از بستن در اتاق میرندا,در را باز کرد و سریع گفت:"بازم در مورد حرفام فکر کن!"و در را محکم بست...با خنده از پله ها پایین آمد چون صدای جیغ جیغ های خواهرش را میشنید...هانا جلویش را پایین پله ها گرفت.مستقیم در چشمان خوش حالت مایکل نگاه کرد و زمزمه وار پرسید:"چرا میرندا داره جیغ میکشه؟"مایکل که انگار هیپنوتیزم شده بود,با صراحت جواب داد:"مسئله همیشگی مامان!"
اسمیت ها!آن ها خانواده 4 نفره بودند.سرپرست جدی و کم حرف خانواده آقای موریس اسمیت بود و همسر و فرزندانش را تا حد مرگ دوست داشت.مادر نسبتا وسواسی خانواده هم خانم هانا اسمیت بود.هانا بعد از بیست و چند سال خوب یاد گرفته بود چگونه از زیر زبان پسر مردم آزار و شلوغش حرف بکشد.پسرش مایکل اسمیت بود.مایکل از آن پسرهایی بود که هر دختری آرزویش را داشت...البته از نظر ظاهر.اخلاق به خصوصی که داشت مسبب تنفر خواهرش میرندا از او شده بود.میرندا اسمیت هم دختر جیغ جیغوی خاندان اسمیت بود....
خانواده اسمیت,خانواده خاصی بود...خیلی خاص...با سرنوشتی خاص!